تبليغاتX
لحظه ای با خدا...


لحظه ای با خدا...

طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق؟؟ که در این دامگه حادثه چون افتادم

.....(الهی! گاهی نگاهی).....

الهی! برایمان گفته اند: آنان که تو را شناختند تنها جسمشان با مردم

در دنیا و قلبشان همیشه در نزد تو  حاضر است

و اگر لحظه ای از تو چشم فرو بندند روحشان از شوق دیدارت

در قالب بدن تاب نیاورد.......

سراسر وجودشان از تو لبریز شد و نطق و اشاره و نفس هایشان

از تو......با تو........ و برای تو شد و در ریاض قدست ماوا گزیدند.....

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 6:44 توسط عاشق مشرقی| |

.....(الهی! گاهی نگاهی).....

نه در جایت بمان!

نه در حالت بمان!

همواره روحی مهاجر باش

به سوی مبداء، به سوی مقصد، به سوی آنجا که می توانی انسان باشی !

به سوی آنجا که می توانی جهاد کنی !

به سوی آنجا که می توانی از آنچه که هستی و هستند. . .

                                                                             فاصله بگیری

...........دکتر علی شریعتی..............

 

 پ.ن: این شبها...... با اینکه به قول فاطمه درکش ممکن نیست

اما به نظرم با همه ی شبهای قدر متفاوته.....امسال ماه رمضون مثه هیچ سال دیگه ایی نبود

 

یا حق

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:30 توسط عاشق مشرقی| |

عزیزا

خدایا! نام تو مارا جواز و مهر تو مارا جهاز!

شناخت تو ما را امان، و لطف تو ما را عیان کریما، ضعیفان را پناهی،

قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی!پس چه بود که افزایی ونکاهی!

الهی در سر گریستنی دارم دراز،ندانم که از حسرت گریم یا از ناز،

از زار گریستن چون بود؟این قصه ای است دراز!

عزیزا! یک دل پر درد دارم،و یک جان پر زجر!درمانده ام از تو،ولیکن درمانده ام در تو! این بی چاره را چه تدبیر؟

ای خالق بی حد ، و ای واحد بی عد! ای اول بی بدایت ، و ای آخر بی نهایت!

لطیفا : اگر بهشت چشم و چراغ است،بی دیدار تو درد و داغ است!

الهی!اگر کاسنی تلخ است، از بوستان است،و اگر عبداله مجرم است از دوستان است،

الهی افریدی رایگان، بیامرز رایگان، که تو خدایی نه بازرگان،

الهی! بر عجز خود گواهم، و بر بیچارگی خود گواهم،

خواست ، خواست توست، من چه خواهم،

ملکا! نظر خود بر ما مدام کن، و این شادی خود برما تمام کن، و ما را برداشته به خود نام کن ،به وقت رفتن بر جان ما سلام کن،

الهی!

دانایی ده که در راه نیفتیم، بینایی ده که در چاه نیفتیم،

بنمای رهی که رهنماینده تویی، بگشای دری که درگشاینده تویی،

من دست به هیچ دستگیری ندهم،

کایشان همه فانی اند و پاینده تویی...

(خواجه عبداله انصاری)

پ.ن۱:خدایا یه خاطر هرآنچه که عطا کردی سپاسگذارم...!

پ.ن۲:ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد...

زندگی زیباست و زیباتر از آن زندگی کردن است...

 

رندی و شاد باشین!

بای تا های!

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:22 توسط !....ستایش....!| |

پدرم گفته است :قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.

پس زخمهایت را گرامی دار.زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.

تو اما در پی زخمی بزرگ باش تا نوشدارویی شگفت بخواهد.و هیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست.

و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

                                                                                                     (عرفان  نظر آهاری)

 

                                                                                           

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:59 توسط !....ستایش....!| |

        پریان گفتند مگر خودت ندیدی این‌ها بسیار خون ریختند؟ گفتی آری دیدم و می‌دانم، اما چیزهای دیگری هم می‌دانم که شما نمی‌دانید. تو با این‌که آن کار‌های ما را دیده بودی و می‌دانستی، اما باز به ما اعتماد کردی و میدان دادی. خدایا کاری کن تا ما هم مثل تو وقتی آن کارهای دیگران را می‌بینیم، باز به هم اعتماد کنیم و میدان دهیم.

خدایا! من فقر بی‌پایان دارم و تو غنای بیش از حد. این به آن در.

خدایا! من به همه خبر داده‌ام که تو آفریدگار توانای منی. حال اگر قامت ناساز وجودم را نپیرایی و نیارایی، ممکن است برخی به توانایی تو طعنه زنند. پس بیا برای خودت هم شده، مرا بساز.

خدايا! تو دريايي آفريدي كه هم استراحت‌گاه صدف‌ها و ماهي‌هاست و هم خواب‌گاه كف‌ها و كوسه‌ها. به ما ياد بده حوض‌چه‌اي بسازيم كه بد و خوب و خودي و غير خودي در آن آب‌تني كنند.

خدايا! تو هميشه هرچه خواسته‌اي شده. بيا و يك بار بگذار، آنچه مي‌خواهم بشود!

خدایا! مگر نه اینکه در بزم محبت، گدا و شاه مقابل می نشینند؟ بگذار دمی بنشینم.

خدايا! در شهر ما جوانان نوخاسته به آساني آب خوردن به يارشان مي‌رسند، پس چرا من به تو نمي‌رسم؟

 

خدایا!به خاطر تمام لحظاتی که بی یاد تو نفس کشیدم مرا ببخش...!

رندی باشین!

بای تا های!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:32 توسط !....ستایش....!| |

زندگی ، کاروانسرایی ست که شب هنگام
در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.
فقط چیزهایی اهمیت دارند که،
وقت کوچ ما از خانه بدن، با ما همراه باشند
دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم.
دنیا چیزی ست که باید آنرا برداریم و با خود همراه کنیم.
ترک دنیا راهی نیست که به بلوغ معنوی و آگاهی کیهانی بینجامد.
سالکان حقیقی حقیقت، بهره خود از دنیا را فراموش نمی کنند.
آنها هر آنچه را که زندگی در اختیارشان می گذارد بر میگیرند.
آنها میدانند که همه این زندگی با شکوه،
هدیه ایست از طرف خداوند.
آنها موهبت الهی را بر نمی گردانند.
کسانی که از دنیا روی بر میگردانند
نگاهی تیره و یاس آلود دارند.
آانها دشمن زندگی و شادمانی اند...
نباید از زندگی گریخت.
باید مستانه و شادمانه،
به چالشهای پر مخاطره زندگی تن سپرد.
چگونه می توان از زندگی گریخت 
و خود را پشت سر گذاشت!؟
ما همه پاره ای از زندگی هستیم.
زندگی در رگهای ما جاریست
و در سینه ما می تپد.
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 1:2 توسط عاشق مشرقی| |

سقف آسمون خدا پر شده بود از دعا، هرکسی یه دعایی می کرد و می فرستاد به آسمون

فرشته های خدا یکی یکی دعا ها را در سبد می گذاشتند و پرواز می کردند

شب شد . دعاهای بنده ها تمام شد.

خدا یکی یکی دعا ها را می خواند و اجابت می کرد و می فرستاد به زمین

دقتی دعاها پایان یافت خدا دلش گرفت و لرزید

یکی از فرشته ها رو به خدا کرد و از او پرسید

خدای من! چه شده است که اینگونه به خود می لرزی؟

خدا گفت: در میان این همه دعا هیچ کس مرا طلب نکرد

خدا اشک ریخت و باران آمد.

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:34 توسط !....ستایش....!| |

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند

ممکن است در خودش بوجود آید.

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 20:59 توسط !....ستایش....!| |

 

....(الهی! گاهی نگاهی)...

خداوندا...!

ای خویشتن بال و پر ما...!

این اراده ی توست که از دستان ما بر می خیزد

این خواهش توست که  با دلهای ما می خواهد

این اشتیاق توست که شبهامان را

که شب های توست

به روزهایی تبدیل می کند

که باز هم روزهای خود توست

چگونه از تو بخواهیم

حال آنکه نیازمان را پیشاپیش می دانی...؟

حتی پیش از اینکه زاده شوند!

تویی نیاز ما

خود را به ما بده

همه چیز را به ما داده ای...!

...(جبران خلیل جبران)...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:5 توسط عاشق مشرقی| |


Design By : Night Skin